افزایش فشار روحی با واقع بینی ما نسبت عکس داره!
فرایند کاهش واقع بینی و افزایش احساس در شرایط سخت فراورده ای جز نا امیدی در بر نداره!!!
در انتظار تراوش از گوشه ی چشم
و غلتیدن بر گونه هایم هستند , تا شادی کنان با نغمه ی شکستن دل به رقص و پایکوبی بپردازند....
و در آخر فرود آیند بر دفتر ذهن , تا افکار مغشوش منقوش را پاک کنند!
و کاغذ ,
با تمانینه و آرامشی که گواه بر روح سخاوتمندش است آنان را در خود محو میکند
او حتی محل دفن هر یک را نیز مشخص میکند تا اشکهایم از یاد نروند....
در سرزمین فراخ آدمیت رها شده ام
با هدف و بی امید
سر بر بالین گذاشته ام و زار زار میگریم بر این مقصود بی مقصد
چیست راز زندگی بی پایان که من از برایش میکوشم؟
باید بجنگم
اما چرا؟
هیچ کس از پاسخ چرای من آگاه نیست
هر کس پاسخی میسازد از خود
و بر آن هیچ اعتباری نیست
همه فرضیه اند
فرضیه هایی با ارزش یک باد بوگندوی بی ارزش
آنی و فانی!
یا با محتوای گنگ
معلق در فضایی که امواجش زمان است
من و تو
هر لحظه به سویی پرتاب میشویم
چه بسیارند مردمانی که در این دریا غرقند
و اندکی
در تکاپو برای شناور ماندن
و همین اندک مردمانند که با تقلای خود دریا را تلاطم میبخشند
اگرچه که تنها سطح دریاست
که متأثر میشود
و هر چه به عمق رویم تاثیر کمتر است...
و به لحظه ای که می برد امان را
و لحظه ای دیگر پر ز شادیست همان!
آیا رواست که گناه را تنها به گردن زمان بیفکنیم؟
یا شاید زمان ظرفیست برای تحقق آنچه باید تحقق یابد
یا اینکه بایدی در کار نیست و باید ها ذاتا ساختنی اند
و تا کسی آنها را نسازد مفهومی ندارند.
اما...
باید های بسیاری در طبیعت حاضرند و قوانین طبیعی نامیده می شوند...
سوالی که در اینجا مطرح میشود این است که
آیا میبایست انسان را در زمره ی طبیعت شمرد یا نه؟
نام انسان را طبیعت با اراده می نهم
یا طبیعت پیشرفته
طبیعتی که گاه باید می سازد و گاه از باید فرمان می برد و زمان مناسب را برای هر یک میداند و در نهایت در سمت و سوی تحقق عملی گام بر می دارد...

ولی احساس بدی ندارم،احساس رهایی چاشنی زندگیم شده...
بارهای ذهنم که خود خواسته و بیهوده توان رو ازم میگرفتن و بی رو بر تابم اضافه میکردن ، یه گوشه ی زندگی زمین گذاشتم و تا اطلاع ثانوی سراغ شغل شریف باربری نخواهم رفت...
نقطه!
آنگاه که عقل و دل سر به شورش میگذارند
و باعث طغیان دریای روح میشوند
تا کشتی جسم را به سویی بکشانند
کشتی ام سرگردان و ملول است....
اسمشو احتمالا تو ریاضیات شنیدین !
ذهن هممون پر است از این معادلات گنگ...
با این معادلات سعی میکنیم به مجهولات زندگیمون جواب بدیم....
اما بعضی وقتا بسته به شرایط محیط و نوع آدمایی که پیشمون هستن به جواب نمی رسیم!
اگه افکار کسی توی معادلاتمون جواب نده , وظیفه ی انسانیمون حکم میکنه که اون آدم رو ارشاد کنیم
و اگه ارشاد نشد
در حد قدرت و توانمون آزارش می دیم تا سر عقل بیاد...
چیکار کنیم خوب؟؟؟!!!
دوست نداریم آدم بد تو دنیا باشه...

هر کسی توانایی تغییر یک نفر را درطول زندگی اش
دارد....
حدس بزن کی؟

